سبوی معرفت

بریز در سبوی من کمی ز جام معرفت

سبوی معرفت

بریز در سبوی من کمی ز جام معرفت

خوش آمدید

استفاده از اشعار برای تمام ذاکرین و مجالس اهل بیت علیهم السلام مجاز می باشد.

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با موضوع «تقسیم بندی موضوعی :: حضرت سکینه سلام الله علیها» ثبت شده است

به خاک تربتت هر بار بگذارم جبینم را

درونم حس کنم انوار رب العالمینم را


معاد و عدل و توحید و نبوت را تو معیاری

نخواهم داد بر شک بقیه این یقینم را


منِ گمراه و حیران را به راه راست آوردی

ز گیسویت گرفتم رشته ی حبل المتینم را


همیشه روح من حس امانت کرد با مهرت

نگیر از من به جان مادرت روح الامینم را


شکسته دل شدن را از سخای مادرت دارم

گدایی کرده ام از فاطمه قلب حزینم را


اگرچه دست خالی آمدم، چشم پُری دارم

بخر چشم ترم را، این متاع کمترینم را


گره افتاده در کارم، گرفتارِ گرفتارم

پذیرا باش نذرِ سفره ی اُم البنینم را


همه آماده ی رفتن شدند و باز جا ماندم

بیا امضا کن از لطفت برات اربعینم را


نگیر از عمر من اوقات خیر و برکتم، یعنی

همین که در میان روضه هایت می نشینم را


سرش را دید و با گریه سکینه گفت با بابا

تماشا کن میان شام حال شرمگینم را


همین که معجرم در آن شلوغی سوخت با شعله

به روی سر گرفتم تکه های آستینم را

محمد جواد شیرازی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۷ ، ۲۰:۲۰
محمد جواد شیرازی

السلام علیک یا سکینه بنت الحسین


امشبم را سحر نمی آید

خواب، در چشمِ تر نمی آید

مدحش از من که بر نمی آید

چون سکینه دگر نمی آید


دختر شاه...گوهر نایاب

بی قرینه... درست مثل رباب


روضه می خواند، روضه با احساس

روضه اش داشت عطر و بوی یاس

شرم یک مرد... روضه ای حساس

وای از مشک پاره ی عباس


روضه ی دست و چشم و مشک عمو

روضه قطره قطره اشک عمو


روضه خوان چشم های خود را بست

مادرش دست می زند بر دست

رأس اصغر به روی نیزه نشست

پای نیزه قد سکینه شکست


خواهر اصغر است حق دارد

به خدا خواهر است حق دارد


به روی ناقه خواند نافله را

دور ناقه شنید هلهله را

چه کند خنده های حرمله را

چشم دشمن به سوی قافله را


مثل یک مرد... مثل عمه ی خود

صبر می کرد... مثل عمه ی خود


قلبش از غصه ها کباب شده

بعد سقا فقط عذاب شده

مثل او از خجالت آب شده

وارد مجلس شراب شده


خیزرانِ یزید پیرش کرد

حرف مردی پلید پیرش کرد


دختر بی قرینه ی پدرش

روضه خوان مدینه ی پدرش

همه جا شد سکینه ی پدرش

یادش افتاده سینه ی پدرش


زیر پای سوارها افتاد

روی گل، ردِ خارها افتاد


یادش افتاد آه آهِ حسین

غرق در خون همه سپاه حسین

بود یک نیزه تکیه گاه حسین

داد می زد که قتلگاهِ حسین...


...پر شد از خونِ زخم های تنش

پر شد از تیر و نیزه ها بدنش


وسط حجره ی محقر خود

چشم گریان... میان بستر خود

باز در لحظه های آخر خود

یادش افتاد داغِ خواهر خود


کنج ویرانه خواهرش جان داد

سر بابا برابرش... جان داد


علی سپهری

محمد جواد شیرازی


۹۴/۹/۲۵

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۱۴:۴۵
محمد جواد شیرازی