سبوی معرفت

بریز در سبوی من کمی ز جام معرفت

سبوی معرفت

بریز در سبوی من کمی ز جام معرفت

خوش آمدید

استفاده از اشعار برای تمام ذاکرین و مجالس اهل بیت علیهم السلام مجاز می باشد.

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با موضوع «تقسیم بندی موضوعی :: حضرت علی اصغر علیه السلام» ثبت شده است

غافلم، باز خبردارم کن

یوسف فاطمه، بیدارم کن


بار سنگین گناه آوردم

از سر لطف، سبک بارم کن


ای طبیبی که پی بیماری

نظری بر دل بیمارم کن


آمدم توبه کنم، پاک شوم

مهربان... خالی از اغیارم کن


کمکم کن نروم سمت گناه

با کتک هم شده وادارم کن


بین عشاق حسین بن علی

بی بهایم، تو بهادارم کن


آمدم بین عزا جان بدهم

کشته ی قافله سالارم کن


وسط گریه، میان روضه

لحظه ای لایق دیدارم کن


بر غم ذبح عظیم اصغر

تا خود حشر گرفتارم کن

محمد جواد شیرازی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۵۷
محمد جواد شیرازی

تشنه شدی و ساقه ی شعله ورت شکست

چون چوبِ خشک هر دو لب لاغرت شکست


هر سو دوید مادر تو زمزمی نبود

طفل ذبیح خیمه، دل هاجرت شکست


با گریه ی تو هر دویمان آب می شویم

با گریه ات غرور پدر مادرت شکست


نامت علی است، محترمی مثل مرتضی

این احترام، ارثیه ی حیدرت شکست


می خواستم برای تو کاری کنم، نشد

خیلی دلم برای دو پلک ترت شکست


تا باد تیر حرمله از چله اش گذشت

مانند یاس خشک شده حنجرت شکست


تیزی یک پر از سه پر تیر، ذره ای

بر بازویت کشید، عزیزم پرت شکست


این حجم تیر کل تنت را گرفته است

مانند مادرم همه ی پیکرت شکست


خون گلوی تو به روی صورت من است

از بس که بی هوا قدح کوثرت شکست


با فکر پاسخی که بگویم به مادرت

بُهتم کنار جسم و تن بی سرت شکست


حالا که می روی ز چه لبخند می زنی؟!

قد مرا همین نظر آخرت شکست

محمد جواد شیرازی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۷ ، ۰۶:۵۲
محمد جواد شیرازی

مادری بین خیمه غمگین بود
سرش از شرم رو به پایین بود

پیش چشمان بانوان حرم
دیده اش پر شد از نم و شبنم

بانویی که دگر نظیر نداشت
کودکش تشنه بود و شیر نداشت

دست خود را تکان تکان می داد
کودکش تشنه داشت جان می داد

چه کند با دل گرفتارش؟!
داد دست رقیه گهوارش

پیش او هم علی نشد آرام
زینب آمد ولی نشد آرام

کودکی زیر لب در آن محفل
گفت با گریه یا ابوفاضل

آه، از شرم ساقی توحید
پیکرش بین علقمه لرزید

ناگهان نور مشرقین آمد
پدرش حضرت حسین آمد

عمه گهواره را به آقا داد
به دل مادرش تسلا داد

گفت: او هم دلاوری شده است
تشنه ی جام کوثری شده است

رفت آقا به سوی آن لشکر
رفت در روبروی آن لشکر

گفت: این طفل را چه تقصیر است
دست او نه کمان نه شمشیر است

آتشی بر دل فلک خورده
لبش از تشنگی ترک خورده

نیست کس تا دوای او بدهد؟!
جرعه آبی برای او بدهد

طفل خود را گرفت بالاتر
عمر سعد بود و یک لشکر

بین شان سخت ولوله افتاد
ناگهان یاد حرمله افتاد

گفت: برخیز و صید کن در دم
با سه شعبه تو هر دو را با هم

قلب کون و مکان شراره گرفت
تیر را سوی شیرخواره گرفت

تیر از چله ی کمان رد شد
در حرم حال مادرش بد شد

طفل خنده به روی لب آورد
روی دست پدر تلظی کرد

دست و پا زد میان آغوشش
ذبح شد بچه گوش تا گوشش

سر اصغر میان یک دستش
پیکرش شد از آن یک دستش

روضه، مافوق هر تصور شد
پدر از خون محاسنش پر شد

عرش را داشت شعله ور می کرد
متحیر به او نظر می کرد

این همه اظطراب را چه کند؟!
مانده حالا رباب را چه کند؟!

در عبا گرچه طفل پنهان بود
خونِ زیر عبا نمایان بود

بیش از این بین این مسیر نماند
پیکرش را به پشت خیمه رساند

وای از ناله ی مهیب رباب
وای از غربت عجیب رباب

رفت خیمه، نه این که دل بکند
خواست گهواره را تکان بدهد

از دلش غصه بی گمان نرود
بعد از این زیر سایه بان نرود
محمد جواد شیرازی
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۶ ، ۰۵:۰۸
محمد جواد شیرازی

آن قدر لب تشنه و معصوم بود

گریه هم می کرد نامفهوم بود


صورتی کوچک شبیه غنچه داشت

استخوانش نرم مثل موم بود


مادرش از تشنگی شیری نداشت

در میان خیمه ها مغموم بود


جان به قربان غریبی حسین

از دو قطره آب هم محروم بود


آب را بستن به روی کودکان

در کدام آیین و دین مرسوم بود؟!


شد از این کودک تلظی کردنش

سهم بابایی که خود مظلوم بود


با سه شعبه، طفل شش ماهه زدن

در میان کفر هم مذموم بود


بین دستش یک طرف جسم علی

یک طرف هم صورت و حلقوم بود


گوش تا گوش علی پاشیده شد

چون به جرم عاشقی محکوم بود


**********


عصر عاشورا رسید و صحبت از

نبش قبر کودکی معصوم بود


پیش چشم مادرش رأس علی

لا به لای نیزه ها معلوم بود


محمد جواد شیرازی

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۳:۵۳
محمد جواد شیرازی

انگار علی مادر تو شیر ندارد

گریه نکن این قدر که تأثیر ندارد


بی حال شدی و دل من ریخته برهم

درمانده شده فرصت تأخیر ندارد


می گیرم از این قوم کمی آب برایت

بابای تو ترس از غمِ تحقیر ندارد


ای مردم کوفه پسرم تشنه ی آب است

این کودک بیچاره که تقصیر ندارد


یک مرد بیآید ببرد غنچه ی من را

آبش بدهد... مادر او شیر ندارد


گفتند: "حسین آمده خود آب بنوشد"

یک جرعه ی آب اینهمه تفسیر ندارد


ای حرمله این بچه سرِ جنگ ندارد

شش ماهه ی بی شیر که شمشیر ندارد


تیری که به عباس زدی؟! وای خدایا...

شش ماهه ی من طاقت این تیر ندارد


شادی نکنید این همه که مادرش افتاد

شش ماهه زدن این همه تکبیر ندارد


بیچاره ربابه جگرش سوخت و دیگر

کاری بجز اشک و غم شبگیر ندارد


گیرم که شکسته شده، بعد از علی اصغر...

...گهواره دگر حاجت تعمیر ندارد


خوابش شده دامادی اصغر ولی انگار

خواب دل هجران زده تعبیر ندارد


محمد جواد شیرازی



۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۵
محمد جواد شیرازی

هوای قلب حسینی... دو چشم بارانی است

هوای میکده از نام دوست رحمانی است


گرفته شور محبت همه وجودم را

جدایی من و عشق حسین ویرانی است


برای روزی خود رو به هیچ کس نزدم

همیشه روزی نوکر، قدیمَ الاحسانی است


اسیر موی حسینم چرا که عاقبتِ

جدایی از سر زلف حسین حیرانی است


بجز حسین ندارم کسی و می دانم

کنارش از صفِ بهتر ز من، فراوانی است


شبیه "کُن فَیَکون" دیده ام به سوی گدا

دو دست رحمت آقا رسیدنش آنی است


ملائک و شهدا هم به روضه می آیند

چرا که فاطمه در مجلس عزا بانی است


کسی که پای عَلَم مانْد و آخرش جان داد

به لطف فاطمه در روز حشر تنها نیست


خدا کند که دمِ مردنم میان عزا

فقط حسین بگویم... چه خوب پایانی است


جنازه ام به سوی شهر کربلا ببرید

زمینِ هیچ کجا اینچنین معلا نیست


فدای طفل رضیعی که صید دشمن شد

به غنچه تیر زدن، این چه رسم مهمانی است!!!


به قطره قطره ی خونی که رفت سوی خدا

به تیر حرمله این لاله نیز قربانی است


محمد جواد شیرازی

۹۴/۷/۲۴

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۹:۱۲
محمد جواد شیرازی

رفته تابِ شیرخواره وای بیچاره رباب

نیست وقتِ استخاره وای بیچاره رباب


برد آقا تا که سیرابش کند، با ناله کرد...

بر لب خشکش اشاره وای بیچاره رباب


تا که فرمود: "...إرحموا هذا الرضیع" تیری رسید

حرف او شد نیمه کاره وای بیچاره رباب


حرمله با تیِر مرد افکن علی را ذبح کرد

هنجرش شد پاره پاره وای بیچاره رباب


میخِ محکم را به روی تخته ی نازک بکوب

رفته تاب از استعاره، وای بیچاره رباب


پیکرش را برد بابا تا که پنهانش کند

قلبِ مادر زد شراره، وای بیچاره رباب


عاقبت در پشت خیمه قبرِ مخفی شد عیان

نیست دیگر راه چاره وای بیچاره رباب


رأسِ او را روی نی بستند، این بی رحم ها

کرد با حسرت نظاره وای بیچاره رباب


همسر ارباب ما دیگر شبی راحت نخفت

هر شبش شد پر ستاره وای بیچاره رباب


جای چنگ آخرش روی گلویش سوخت باز

خیره شد بر گاهواره وای بیچاره رباب


بیتِ آخر را فقط فهمید هرکس مادر است

شیر در سینه دوباره... وای بیچاره رباب


محمد جواد شیرازی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۲
محمد جواد شیرازی